محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

198

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و ليكن نتوانم بودن با وى . پيغمبر گفت : برو و زن خويش را نگاه دار و نيكودار ، و از خداى عزّ و جلّ بترس چنان كه خداى عزّ و جلّ همى گويد . * ( أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ الله وَتُخْفِي في نَفْسِكَ مَا الله مُبْدِيه وَتَخْشَى النَّاسَ وَالله أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه . 33 : 37 ) * و پيغمبر را عليه السّلام طلاق زينب به دل خوش آمد ، و ليكن پيدا نكرد و نخواست كه زيد بيازارد و مردمان بدانند . پس زيد برفت و زينب را طلاق داد . و چون عدّت زينب بگذشت ، زينب سوى پيغمبر كس فرستاد و گفت : زيد مرا از بهر تو طلاق داد تا تو مرا به زنى كنى . پيغمبر را مىبايست و ليكن شرم همى داشت و خاموش بود . و خداى دانست كه پيغمبر را دل مشغول است . پس خداى عزّ و جلّ ميان فريشتگان اندر زينب را به پيغمبر [ 196 b ] داد و آيت فرستاد و گفت من زينب را به تو دادم . پيغمبر عليه السّلام گفت : كيست كه زينب را بشارت دهد بدين . و عايشه را اندوه آمد . پيغمبر گفت : يا عايشه ، قول خداى را همى باز زنى . پس زنى برفت و زينب را مژده داد . و زينب هر چه بر وى پيرايه بود بگشاد و به دو داد . و پيغمبر عليه السّلام به خانهء زينب آمد هم بر آن نكاح كه خداى عزّ و جلّ كرده بود با فريشتگان بى آنكه نكاحى ديگر كرد . چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت : قال الله تَعالَى ، * ( فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ في أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكانَ أَمْرُ الله مَفْعُولًا . 33 : 37 ) * زينب بدين سخن فخر كردى بر همه زنان پيغمبر ، و گفتى شما را پيغمبر به زنى كرد و مرا خداى عزّ و جلّ به دو داد . و اين نكاح زينب به ماه محرّم بود سال پنجم از هجرت . چون ربيع الاوّل اندر آمد پيغمبر به غزو قريظه شد .